محل تبلیغات شما

... بر بساط نكته دانان



کتاب که تمام مي‌شود به اين نتيجه مي‌رسم که اسم کتاب شايد با حواس‌جمعي انتخاب شده باشد چون از يک طرف دقيق نيست و آنچه اميرخاني نوشته واقعا نيم‌دانگ هم از پيونگ يانگ نيست و از سوي ديگر شايد همين را بتوان نشانه موفقيت نويسنده دانست که توانسته‌ است منِ خواننده را قانع کند که از کره شمالي هيچ گزارش واقعي نمي‌توان داد، حتي به قدر نيم‌دانگ!

گويا بيشتر سفرنامه‌نويس‌ها (تا جايي که من نوشته‌هايشان را خوانده‌ام) يک ويژگي مشترک دارند و آن هم اين است که بيش از گزارشِ ديده‌ها و شنيده‌هايشان، حرف مي‌زنند و نظريه مي‌دهند. از باستاني پاريزي تا جلال (اعم از آل احمد يا رفيع) تا همين رضا اميرخاني. اميرخاني از اين زاويه کمتر قابل تحمل است حتي داستان‌هايش پر است از اظهار نظر در موضوعات مختلف. ولي هر چه هست من تا کنون هم داستان سيستان را خوانده‌ام هم جانستان را و هم همين نيم‌دانگ را، و هم دو سه تاي ديگر از کتاب‌هايش را.

نيم‌دانگ پيونگ‌يانگ گزارش دو سفرِ رضا اميرخاني است به کره شمالي به فاصله تقريبا هشت ماه. قبل از اينکه شروع کنم به خواندن کتاب، گفتند اميرخاني در اين کتاب افت کرده و ديگر آن نويسنده پيشين نيست. کتاب که تمام شد نتوانستم با اين داوري همراهي کنم. هنر داستان‌نويسي اميرخاني چند جا نويسنده را کمک کرده و استفاده از تعليق و گره‌گشايي سفرنامه را داستاني‌تر کرده است. اين که تاجري آمريکايي را در سفر اول ببيني و بعدتر رازش را در روابط بين الملل افشا کني يا اين که ابهام جابجايي چند بسته از يک ماشين به ماشين ديگر را سرِ ميز يک ناهار سنتي برطرف کني لذت خواندن کتاب را بيشتر مي‌کند.

پي‌رنگِ حاکميت ايدئولوژيک به نظرم در گزارش اميرخاني خوب جا افتاده است. در سفرنامه اميرخاني بيش از مردم کره شمالي، با اعضاي حزب حاکم دم‌خور مي‌شوي و با شيوه‌هاي پيچيده يک حکمراني استبدادي تک‌حزبي درگير مي‌شوي. نمايش‌هاي مسخره و ظاهر‌سازي‌ها از امکانات زندگي و مثلا پيش‌رفت‌ها و بيش از هم پايبندي همه افراد به نظم حزبي و گفتن اين که در کره شمالي همه چيز عالي است و همه چيزشان بالاتر از متوسط جهاني است اين تصوير را کامل مي‌کند. اميرخاني اگر هدفش اين بوده که نشان دهد در کشوري مثل کره شمالي نه فرهنگ ديده مي‌شود نه هنر، نه ورزش، نه خانواده، نه عشق، و نه حتي زندگي به هدفش رسيده است.

در نوشته اميرخاني تحريم پررنگ است و جاهايي نويسنده تلاش مي‌کند تحريم را در کنار استبداد در وضع آن‌ها تأثيرگذار بداند. بي‌راه هم نمي‌گويد. يک چيز هم که من نفهميد يک تعبير تکراري ترکي است «اللري آغمازاسون» به جاي دست شما درد نکند. من نمي‌دانم اميرخاني اين تعبير را از کجا آورده ولي هيچ ترکي اينطور حرف نمي‌زند.

با اين همه گزارش گفتگو‌ها و شوخي‌هاي اميرخاني با دوستانش وادارم مي‌کند تصور کنم گويا اميرخاني هم براي جايي مطلب نوشته که به شمارِ واژگانش پول مي‌داده‌اند نه به ارزش آن‌ها. کتاب را بخوانيد ضرر نمي‌کنيد


دهه 60 بود. من دانش‌آموز دوره ابتدايي بودم. در دوران محروميت‌ها و محدوديت‌ امکانات مدرسه‌ ما بين ابتدايي و راهنمايي مشترک بود و يک اطلاعيه بر تابلو اعلانات آن مدت‌ها ديده مي‌شد. دانش‌آموزان سوم راهنمايي دعوت مي‌شدند که در رشته‌هاي تجربي و رياضي ادامه تحصيل بدهند چون به مهندس و دکتر بخوانيد پزشک نياز داشتيم. وقتي خواستم انتخاب رشته کنم مدير دبيرستان نگاهي به کارنامه‌ام کرد و گفت آره نمره‌هات خوبه برو رياضي! نخبه‌ها رياضي مي‌رفتند و اولويت دوم با تجربي بود و ضعيف‌ها انساني.
سال‌ها گذشت. سال 88 گفتند فتنه شده و همه فتنه‌ها زير سر اين بود که علوم انساني ما غربي است و اسلامي نيست.
سال‌ها گذشت و سال 99 شد و تلويزيون در ماه رمضان سريال بچه مهندس پخش مي‌کند و تمام قهرمان‌ها و ضد قهرمان‌هايش مهندس هستند و مجمع خوبي‌هايش هم يک مهندس هوا فضاي تراز انقلاب اسلامي.
علوم انساني ديگر غربي نيستند و ما هم‌چنان محتاج دکتر و مهندسيم.


من طرفدار مجازات يا استعفاي مسئولان در فجايع ملي نيستم. اين کارها دردي درمان نمي‌کند. حتي اعدام هم مشکلي از کسي حل نمي‌کند. سرنشينان هواپيماي اوکرايني زنده نمي‌شوند، تشييع کنندگان کرماني دوباره به دنيا برنمي‌گردند. فيلم پلاسکو هم برعکس نمي‌شود که آتشش خاموش شود. کاري کنيم که از اين به بعد اين اتفاق‌ها نباشند يا کمتر باشند. بر اين اساس:
از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي خواهش مي‌کنم قانوني تصويب کنند که از اين به بعد:
در فجايع ملي نه کسي استعفا بدهد نه کسي را عزل کنند و نه افراد خاطي احتمالي را به قوه قضائيه معرفي کنند و نه هيچ برخورد ديگري
فقط و فقط کساني مأمور باشند از صفر تا صد ماجرا را بشکافند و تا گاو و ماهي تحقيق کنند و بعد ريز به ريز اتفاقات و تحقيقات را به مردم اعلام کنند. دست کم يکبار مردم از نتيجه تحقيقات با خبر شوند. معلوم شود مشکل کجاست. قانون مشکل دارد؟ مجري قانون مشکل دارد؟ هر دو مشکل دارند؟ ضعف قانون داريم؟ کوتاهي شده است؟ بالاخره چي شد که اينجوري شد؟ ما حق داريم که بدانيم!
حتي پيشنهاد مي‌کنم اگر خاطي يا خاطيان احتمالي در مسير تحقيقات همکاري خوبي داشتند به آنها ترفيع و جايزه هم بدهيد. ولي همه چيز را واضح براي مردم بيان کنيد. راستي اگر اين قانون را تصويب کرديد برايش سقف زماني هم بگذاريد مثلا بگوييد تا شش ماه ديگر نتيجه اعلام شود. آن را به اطلاع ثانوي و تا وقتي تحقيقات تکميل شود و امثال آن واگذار نکنيد.


روز پنج شنبه 12 دي ماه همايشي براي بزرگداشت مقام مرحوم آيت‌الله سيد محمد محقق داماد يزدي با عنوان آموزگار فقاهت برگزار شد. همايشي که به فرموده رهبر انقلاب برگزاري آن دير هم شده بود. هدف اين همايش بزرگداشت مقام استادي بود که خود صاحب يک مکتب فکري فقاهتي است و بسياري از مراجع، علما و فضلاي فعلي حوزه علميه قم تربيت شده مکتب فکري او هستند. اما برگزاري اين گردهمايي متاسفانه با اشکالات زيادي همراه بود و  با شخصيت و دستگاه‌هاي برگزار کننده مراسم تناسبي نداشت.

سالن همايش بسيار کوچک و محدود بود و به هيچ وجه گنجايش ميهمانان را نداشت. افراد بسياري بدون صندلي ماندند و برخي هم براي اين که بزرگتر‌ها اذيت نشوند جايشان را به ايشان دادند.

در حاشيه همايش هيچ گونه بروشور يا کتابچه‌اي که معرف شخصيت، آثار، اساتيد و شاگردان مرحوم آيت الله داماد باشد توزيع نمي‌شد. شرکت کنندگان تقريبا هيچ دستاورد روشني از اين همايش نداشتند. در سخنراني‌ها معمولا به کليات و يا مسائل تخصصي اشاره مي‌شود ولي هيچ اطلاعات پايه‌اي به کسي ارائه نمي‌شود. اين که ايشان متولد و متوفاي چه زماني بودند؟ در چه سالي به قم آمدند و . . ظاهرا بناست ما هميشه گرفتار افراط و تفريط باشيم، گاه همايشي برگزار مي‌شود که بر سر هديه‌هاي جانبي آن ازدحام و حتي نزاع مي‌شود و يا مثل همايش آموزگار فقاهت حتي از معرفي شخصيت مورد تجليل هم پرهيز مي‌شود.

در پيامک دعوت به همايش نوشته شده بود سالن علامه طباطبايي، روبه‌?روي گار شهدا. در حالي که فاصله زيادي بين سالن و گار شهدا وجود دارد. افراد متعددي را مشاهده کردم که در خيابان منتهي به محل همايش با پرس‌وجو از شهروندان ديگر دنبال آدرس مي‌گشتند. در نزديکي سالن هيچ تابلويي براي راهنمايي افراد وجود نداشت.  

و از همه مهم‌تر آن‌که گويا براي برگزاري اين همايش زمينه‌سازي نشده بود و محققان حوزوي براي مقالات فراخوان نشده بودند. مي‌توان تصور کرد که تنگناهاي مالي و نيز اصرار بر صرفه‌جويي و عدم اسراف از موانع برگزاري بايسته اين همايش بوده باشد، ولي حتما در ميان نويسندگان حوزوي و علاقمندان و شاگردان اين استاد بزرگ حوزه علميه قم، افرادي يافت مي‌شدند که سطوري چند در پاسداشت مقام اين فقيه عالي‌مقام بنويسند و چشم‌داشتي هم نداشته باشند.


حقيقت آن است که قاسم سليماني شدن آسان نيست. خيلي چيزها بايد کنار هم جمع شوند  که کسي در اين جايگاه قرار بگيرد و تقريبا تمام عمر مفيدش را مشغول جهاد باشد. بيش از چهل سال مجاهدت چيزي فراتر از تصورات من است. اين که هياهو نکني و مرد وظيفه باشي. اين که بالاخره در بستر نميري حتي اگر در دوران بعد از ميان‌سالي باشي و کلمه مسخره بازنشسته پسوند نام دوستان و هم‌سالانت شده باشد. اين که در عين ‌بي‌سرو صدايي آن‌قدر مهم شده باشي که کساني دنبال جانت باشند که اسمشان ابرقدرت است. و وقتي از دستت خلاص مي‌شوند پرچم کشورشان را به نمايش بگذارند. اين که وقتي رفتي ملتي احساس کنند چيزي از دست داده‌اند. حتي آنان که با مرامت چندان همراه نيستند. اين که نه فقط ملت خودت از رفتنت دلگير شوند که ملت‌هاي ديگر هم احساس بي‌پناهي کنند و با خودشان زمزمه کنند حالا که نيست چه مي‌شود؟ اين که لباس رزم داشته باشي ولي تصور ديگران از تو  خشونت نباشد و  بلکه  همتت‌ را گذاشته باشي که خشونت را از منطقه بيرون کني. اين که درجه و جايگاه نظامي داشته باشي ولي باز هم اسمت حاج قاسم باشد. حاج قاسم سليماني!

از صبح که خبر شهادت حاج قاسم سليماني را شنيده ام اين جملات از ذهنم گذشته است:
ان الحياة عقيدة و جهاد
اليوم نامت اعين بک لم تنم
زندگي وظيفه محور
و في ذلک فليتنافس المتنافسون


سالهاي دهه شصت من دانش‌آموز دوره ابتدايي بودم
يه روز تو صف نونوايي سنگک يه پسره داشت يکي از سرودهاي انقلابي اون‌روزها رو زمزمه مي‌کرد. سرودي که محمد گلريز خونده بود و ترجيع‌بندش اين بود که .اين پيروزي، خجسته باد اين پيروزي!
بيت اول اون سرود هم اينطور بود
از صلابت ملت و ارتش و سپاه ما .
ولي اون پسر مي‌گفت
از «تلاوت» ملت و ارتش و سپاه ما . اين پيروزي! خجسته باد اين پيروزي!

بهش گفتم که تلاوت غلطه، تلاوت يعني خوندن، مثل تلاوت قرآن، درستش صلابته.
گفت صلابت يعني چي؟
من هم که ديگه اينقدر سواد نداشتم گفتم نمي‌دونم ولي درستش صلابته.
 گفت پس ديدي همون تلاوت درسته! و دوباره شروع کرد به خوندن . از تلاوت ملت و ارتش و سپاه ما .

خلاصه‌اش اين که اگر کسي نتونست از حرفش در مقابل شما دفاع کنه، معناش اين نيست که حتما حرف شما درسته.
و ممکنه کسي حرف حقي بزنه ولي دليلش رو ندونه يا اينقدر توانايي استدلال نداشته باشه که بتونه حرفش رو ثابت کنه. گرفتار اين مغالطه نشيد. ضعف ديگران دليل قوت ما نيست.


نگاهي به پديده نهي از منکر بر اساس ارزش‌هاي مدرن و يک پرسش


 


 در کليپ‌هايي که گاه و بيگاه از ماجراي حجاب و برخورد برخي از روحانيون و مذهبي‌ها با خانم‌هاي بدحجاب و بي‌حجاب مي‌بينم يک رخداد تازه جلب توجه مي‌کند. مؤمنان و ديندران به زنهايي که مرتکب يک عمل خلاف شرع شده‌اند، از باب نهي از منکر مي‌گويند که رعايت نکردن حجاب، خلاف قانون است و شما قانون را زير پا گذاشته‌ايد. يا در استدلال‌ها به نفع حجاب مي‌گويند که بي‌حجابي نافيِ حقوق ديگران و به خصوص مرداني است که ممکن است در اين وضعيت به گناه بيافتند.


اين شيوه استدلال نمونه ديگري هم دارد که در ماه رمضان خود را نشان مي‌دهد. به اين صورت که مؤمنان و رعايت کنندگان شريعت براي ممنوعيت خوردن و آشاميدن در ملاء عام، بر وم احترام روزه‌داران و رعايت حقوق ايشان تأکيد مي‌کنند.


 در هر دو مثال ناهيان از منکر، بر حرمت و حليت شرعي تکيه ندارند،  و کسي نمي‌گويد اين کارها از نظر شرعي حرام و منکر است و بايد با آن مبارزه کرد. در واقع گرانيگاه گفت‌و‌گوها نه دين، شرع، حکم الهي و ارزش‌هاي مذهبي، که حقوق مردم، قانون، آزادي و امثال آن است که مفاهيمي بر آمده از بطن مدرنيته و بلکه جزو اصلي‌ترين ارزش‌هاي دنياي مدرن هستند.


مي‌دانيم که بر اساس آنچه فقيهان در کتاب‌هاي فقهي خود گفته‌اند، نهي از منکر شرايطي دارد و يکي از شرايط وجوب نهي از منکر آن است که، فعل مورد نهي، منکر قطعي باشد. و اگر کسي احتمال بدهد که مرتکب فعل منکر، حکم مسئله را نمي‌داند يا احتمال بدهد که او مطابق فتواي مجتهد ديگري عمل مي‌کند ديگر عنوان نهي از منکر صدق نخواهد کرد. پرسش آن است که آيا عدم رعايت قوانين جمهوري اسلامي جزو منکرات قطعي است؟ با مراجعه به آرا? فقيهان شيعه مي‌توان فتاوايي را يافت که رعايت همه قوانين را واجب نمي‌دانند و طبعا عدم رعايت برخي قوانين نيز حرام شرعي نخواهد بود. بر اين اساس چگونه مي‌توان کسي را به علت عدم رعايت قوانين حکومتي نهي از منکر کرد؟


هم‌چنين در منابع ديني، رعايت حقوق روزه‌داران جزو واجبات قطعي نيست که نقض آن حرام قطعي باشد. چنان که در يک خانه و خانواده ممکن است کسي روزه‌دار باشد و فرد ديگري به دليل بيماري يا مسافر بودن روزه نباشد و مشغول خوردن و آشاميدن شود. فقيهان چنين عملي را حرام نمي‌دانند. و کسي نمي‌گويد که مسافر يا مريض بايد حق روزه‌داران را رعايت کند و خوردن و آشاميدن او در برابر روزه‌داران حرام است.


در واقع تکيه بر مفاهيمي مثل قانون و حقوق متقابل افراد، امر به معروف و نهي از منکر را بلاموضوع مي‌کند. کساني که به اين استدلال‌ها تمسک مي‌کنند در گام اول خود را خلع سلاح مي‌کنند. زيرا از نظر شرعي نمي‌توان منکر بودن اين عناوين را ثابت کرد. و اگر منکر بودن ثابت نشود، نهي از منکر نه تنها واجب نيست و بلکه در برخي موارد ممکن است جايز هم نباشد.


طرفه آن‌که در نقطه مقابل هم عده‌اي درآمده‌اند که چرا روزه گرفتن بايد مانع حقوق و آزادي روزه‌نگيران باشد؟ و چرا اغذيه‌ُفروشي‌ها بسته است؟ آيا فقط روزه‌داران حق دارند و روزه‌نگيران حق و احترامي ندارند؟ درباره قانون حجاب هم مشکل ديگري وجود دارد که از اساس حد و مرز حجاب در قانون مشخص نيست. و حتي نيروهاي انتظامي و مأموران امنيت اخلاقي و اجتماعي هم با همه کساني که فاقد حجاب شرعيِ واجب هستند برخورد نمي‌کنند. بلکه فقط با برخي از مصاديق آن مبارزه مي‌کنند. در حاليکه از نظر شرعي آشکار کردن هر مقداري از موهاي سر حرام است. و تنها قسمت‌هايي که پوشاندن آن واجب نيست، وجه و کفين( گردي صورت و دست‌ها از مچ به پايين) است.


تا اينجاي کار به نظر مي‌رسد، غير ملتزمان به شريعت بازي را برده‌اند. گويا طرف مذهبي به هر دليلي، مباني و ارزش‌هاي طرف غيرمذهبي را پذيرفته است و در زمين بازي طرف مقابل بازي مي‌کند. مذهبي پذيرفته است که يک نفر حق دارد که حجاب و روزه را قبول نداشته باشد و اين به خودش مربوط است (چيزي که در فقه شيعه در حد ارتداد است). آنچه مهم است رعايت قانون و پاس‌داشت حقوق مذهبي‌ها است.


آنچه رخ داده است پايين آمدن از موضع شرع به موضع عرف، فروکاهش دين و احکام شرعي به قوانين عرفي و غلبه هژمونيک ارزش‌هاي مدرن بر ذهن و زبان اهل مذهب است. و بسي بعيد مي‌نمايد که ادامه اين وضعيت به نفع دين و ديندران باشد.


از سوي ديگر اين پرسش هم‌چنان گشوده است که در جامعه‌اي چنين متکثر، آيا بايد رفتارهاي ديني را با ميزان ارزش‌هاي همگاني که هر روز مدرن‌تر و فردگراتر مي‌شود تنظيم کرد؟ يا برعکس بايد همگان را با نهي از منکر و امر به معروف به زير چتر رفتار ديني آورد؟ وقتي دفاع از يک رفتار ديني با تأکيد بر ديني بودنش، بُرش ندارد چه بايد کرد؟ شايد لازم باشد فقه‌پژوهاني که دغدغه جاري کردن احکام اجتماعي اسلام را دارند، باب امر به معروف و نهي از منکر در کتاب‌هاي فقهي را از اين منظر نيز بازخواني کنند!


لينک  مطلب در سايت مباحثات


 



ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذينَ أَساءُوا السّوأي? أَن کَذَّبوا بِآياتِ اللَّهِ وَکانوا بِها يَستَهزِئونَ?روم/10?



ترجمه الف) سپس سرانجام کساني که اعمال بد مرتکب شدند به جايي رسيد که آيات خدا را تکذيب کردند و آن را به مسخره گرفتند!



ترجمه ب) سپس عاقبت آن كسان كه مرتكب كارهاى بد شدند ناگوارتر بود. زيرا اينان آيات خدا را دروغ انگاشتند و آنها را به مسخره گرفتند. (10)



 هميشه اين آيه را همين طور ترجمه مي‌کردم و آن را بيانگر نوعي رابطه بين عمل و عقيده مي‌پنداشتم. و داد سخن در مي‌دادم که نهايت گنه‌کاري، رسيدن به انحراف فکري و بلکه کفر است. ولي اين بار که آيه را قرائت مي‌کردم متوجه شدم که کلمه عاقبة علامت نصب دارد نه رفع. و اين بدين معناست که عاقبة خبر «کان» است نه اسم آن. در نتيجه بايد گفت «بسيار بد» عاقبت کساني است که بد کردند، زيرا آنان نشانه‌هاي خدا را تکذيب کردند و آن‌ را به مسخره مي‌گرفتند. در حالي که بنابر آنچه در ذهنم بود کلمه عاقبة بايد مرفوع مي‌شد و جمله «ان کذبوا. » خبر «کان» قرار مي‌گرفت. در واقع من نه تنها دقيق ترجمه نمي‌کردم بلکه از اساس آيه را غلط مي‌خواندم.



مرحوم علامه طباطبائي در الميزان، بر اساس همين ميزان نحوي، کلمه «السّوأي?» اسم کانه گرفته و جمله «أن کذبوا بآيات الله » را تعليل اين عاقبت دانسته است.



البته صاحب الميزان بر اساس ترکيب ديگري که آن را با قيل نقل کرده است مي‌گويد ممکن است که کلمه «السّوأي?» مفعول «أَساءُوا» باشد و جمله «أن کذبوا بآيات الله » خبر«کان» باشد تا بتوان ترجمه فوق را تصحيح کرد. ولي در ادامه اين معنا را مناسب مقام نمي‌داند زيرا آيه در مقام بيان اعتبار و انذار است و مناسب است که عاقبت گناهکاري را بيان کند نه آنکه بگويد گناه کردن به گناه‌هاي بدتري منتهي مي‌شود.



 



مترجمان قرآن نيز روال واحدي ندارند و هر دو ترجمه در بين ترجمه‌هاي فارسي قرآن ديده مي‌شود.



 



پي‌نوشت: آية الله ‌اي، جمله «أن کذبوا بآيات الله » را به نوعي تابع «السّوأي?» دانسته‌‌اند و گفته‌اند که عاقبت کساني که بد کردند بدترين است و آن بدترين چيزي نيست جز تکذيب آيات الهي.



دوستي درباره رفتن رمضان نوشته بود:
شکست عهد من و گفت: هرچه بود گذشت/بگريه گفتمش: آري، ولي چه زود گذشت.
بهار بود و تو بودي و عشق بود و اميد/بهار رفت و تو رفتي و هرچه بود گذشت.

من اما انديشيدم که نمي‌توانيم آمدن‌ها و رفتن‌ها را اينقدر ساده بگيريم که زود گذشت و هر چه بود گذشت. هر آمدني خاطره‌اي را مي‌سازد و هر رفتني آن خاطره‌ را در ذهن و ضمير ما به يادگار مي‌گذارد. و بلکه فراتر از خاطره‌ها، آمدن‌ها و رفتن‌ها گاه در درون ما نقشي مي‌کَنَد و يادگاري به جا مي‌گذارد که بيرون نمي‌توان کرد الا به روزگاران.
به تعبير رهي معيري
رفتي و رفتن تو آتش نهاد بر دل/ از کاروان چه ماند جز آتشي به منزل
رمضان مي‌رود ولي آتشي نهفته در دل مناجات‌جويان و سَحَرخوانان به جاي مي‌گذارد و اين آتشِ زير خاکستر هم‌چنان شوق رسيدن به رمضاني ديگر را زنده نگه مي‌دارد
به تعبير اخوان ثالث:
مانده خاکستر گرمي جايي
در اجاقي
طمع شعله نمي‌بندم
خردک شرري هست هنوز!
و اين خردک شررها و آتش‌هاي زير خاکستر، ذره ذره لطف‌هاي اوست که در وجود ما به يادگار مي‌گذارد تا هم‌چنان در آستان او پناه بجوييم و تا ز ميخانه و مي نام و نشاني باشد، سَر خود را خاک در پير مغان بخواهيم.
حافظ گفت:
از آن به دير مغانم عزيز مي‌دارند/ که آتشي که نميرد هميشه در دل ماست
و گويا به خاطر همين آتش است که گفته‌اند:
الهي سينه‌اي ده آتش افروز/ در آن سينه دلي وآن دل همه سوز

در اين روزها و ساعت‌ها که شتابان در گذرند چنين درخواستي سزاست که:
الهي آتش عشقم به جان زن/ شَرَر زان شعله‌ام بر استخوان زن
چو شمعم برفروز از آتش عشق/ بر آن آتش دلم پروانه‌سان زن


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
Jason Andrea Keith Monique روغن اسانس Stacey بزرگترين مرکز آموزش وردپرس و پرورش قرقاول سبک زندگي Tina Will